هدف

دست نوشته های من

شانس 2
نویسنده : حسن - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢
 

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

 

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

 

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.

 

ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.

 

پادشاه در ان یادداشت نوشته بود :

 

"هر سد و مانعی می تواند شانسی برای تغییر زندگی انسان باشد."


 
 
شانس 1
نویسنده : حسن - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢
 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

 

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

 

مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

 

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

 

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
 

 

اما.........گاو دم نداشت!!!!

 

 


زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.


 
 
رنگ عشق !
نویسنده : حسن - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢
 

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »


 
 
تکرار زمانه
نویسنده : حسن - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢
 

مردی 80ساله با پسر تحصیل کرده 45ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه­ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسید و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم


 
 
تقدیم به م
نویسنده : حسن - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

این روزهاحس می کنم از عشق سرشارم

حس می کنم حال و هوای دیگری دارم

این من که میبینی ،من یک سال پیشم نیست

پیداست این از چهره ام از شوق بسیارم

حس می کنم چیزی که از چشم تو می آید

این روز ها جا می کند در عمق پندارم

در خواب همنام قشنگت بر لبم جاریست

یعنی به یاد تو میان خواب بیدارم

می خواستم بعد از شکستن های پی در پی

دل را به دست مردم این شهر نسپارم

می خواستم آن طور که می خواستم باشم

اما تو که باشی من از تسلیم ناچارم

در این غزل تصمیم از آن چشمهایت بود

بی میل تو یک بیت هم ننوشت خودکارم

من آنچه را می خواستم گفتم به تو،حالا

باید که با آری و نه تنهات بگذارم

پیداست تکلیف من و، تو می دهی اما

با این سکوت شیطنت آمیز آزارم

می خواهی از من بشنوی آنچه نباید گفت؟

هرگز نخواهم گفت هرگز ،دوستت دارم


 
 
چیه؟
نویسنده : حسن - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

به سراغ یادگاری هایت امده ای؟

چه سرخوش و مستی

چه قدر کودکانه در دریای اوهامت گام بر می داری

فکر کردی آسان است. . .؟

چنان سرخوشانه از من می طلبیشان که

هر که نداند فکر میکند سراغ آبنباتی با طعمی شیرین را میگیری

کمی آرام باش تا برایت بگویم

آرام باش. . .

هم همه ی واژه ها گیجم کرده اند

حالا که باید به کمکم بیایند و آرام بر خطوط حافظه ام نقش ببندند . . . هم همه میکنند

مشکل از آنها نیست

مدت هاست انتظار میکشیدند تا این گونه سر خوش و مست نظاره ات کنند

صبر کن . . .

صبر کن.

 چون من هم مدت هاست دارم بار سنگین صبوری را بر دوش میکشم.

آرام باش . . .

چون من هم تازه به آرامش رسیدم

بگذار کمی نظاره ات کنم . . .


 
 
right now
نویسنده : حسن - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

It's been so long
That I haven't seen your face
I'm tryna be strong
But the strength I have is washing away

It wont be long
Before I get you by my side
And just hold you, tease you, squeeze you
Tell you what's been on my mind

I wanna make up right now
Wish we never broke up right now
We need to link up right now


Girl I know mistakes were made between us two
And we show our eyes that night
Even said somethings weren't true
Why'd you go and haven't seen my girl since then
Why can't it be the way it was?
Cos you were my homie, lover and friend


I can't lie
I miss you much
Watching everyday that goes by
I miss you much
Until I get you back I'm gonna try
Yes I miss you much
You are the apple of my eye
Girl I miss you much


 
 
درد عشق
نویسنده : حسن - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

هر زمان که عشق به شما اشارتی کرد در پی او بشتابید
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد


هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید
هر چند تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند


و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون بلاد مغرب در هم کوبد و باغ شما را  خزان کند


زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس خواهد کرد عشق با شما چنین  رفتارها می کند

تا به اسرار قلب خود معرفت یابید
و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید


آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید


 
 
ندایی از آسمان
نویسنده : حسن - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

ندایی از آسمان

دست هایش را رو به آسمان بلند کرد و با خشم فریاد کشید خدایا من اینجام تو کجایی؟

لحظاتی چشم هایش را بست و گوش کرد.

ندا آمد از قلبش من اینجام  بگذار زندگی را به تو هدیه کنم .

ندا آمد از دستش من اینجام بگذار تو را بالا بکشم .

ندا آمد از پایش من اینجام بگذار تو را به قله رهنمون شوم .

ندا آمد از چشم اش من اینجام بگذار روشنایی بخش راهت باشم .

ندا آمد از گوشش من اینجام بگذار شوق و سرور را برایت طنین انداز کنم .

ندا آمد از زبانش من اینجام بگذار سرود عشق و محبت را برایت زمزمه کنم .

ندا آمد از پوست اش من اینجام بگذار لطافت و طراوت را برایت لمس کنم .

 

خواست فریاد بکشد ... اما زمزمه کرد پس من کجام ؟

 

فراموش کرده بود همه چیز را ...

نسیمی به صورتش خورد ، دستش را به گونه اش کشید و قطرات اشکش را لمس کرد .

 

ندا آمد یافتم یافتم .


 
 
اگر عشق عشق باشد
نویسنده : حسن - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

دانی که کیست زنده ؟

آن کو ز عشق زاید‏

اگر عشق عشق باشد چگونه می‌تو ان به غیر از معشوق اندیشید؟  چگونه می‌توان عاشق و معشوق و عشق را از هم جدا کرد؟ آن که می‌گوید زمانی عاشق بودم یا زمانی معشوقی داشتم و اکنون ...، او اصلا عشق نمی‌داند. همه زیبایی عشق به جاودانگی آن است و سخن همان است که فروغ گفت: "اگر عشق عشق باشد، زمان حرف احمقانه‌ای است."

گویند اگر عشق بیاید چنان بر عقل سیطره یابد که عقل را در هم میکوبد و چشمان خرد را کور می‌سازد. ولی من می‌گویم  اگر عشق عشق باشد کوری‌اش نیز روشنایی است، هزار برابر روشنای چشمان نیم سوی آنان که عشق را نمی‌دانند. اگر عشق عشق باشد بال میدهد. بالی برای پرواز در سرزمینی به نام محبت که عطرش با عطر بهشت برابری می کند و نسیمش با نسیم جان نواز صبح.

عشق اگر عشق باشد هر روز جوشش و آتشش فزونی یابد و خلاص از عشق محال.

گمان نمیبرم اگر تمام نقاشان سترگ تاریخ هنر جمع شوند، بتوانند ثانیه‌ای از عشق میان عاشق و معشوق را به تصویر درآورند و یا تمام شاعران گستره بشریت بتوانند آن را به تمثیل درآورند. کدام قدرت را با عشق برابر توان کرد؟

کسانی ‌گویند که "از دل برود هر آن چه از دیده رود." آری کششهای کودکانه با غمزه‌ای یا عشوه‌ای می‌آید و با چند صباح دوری، کپک می‌زند و می‌رود. ولی این را چه نسبت است با عشق؟ عشق، همه‌ی بقا و هستی عاشق است؛ شوریدگی اوست، یکتا شدن است با معشوق. و مگر برای عاشق دلی جز دل معشوق می‌ماند که از صفحات آن، عکس رخ یار برود؟

آتش ست این بانگ نای و نیست باد

هرکه این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد


 
 
← صفحه بعد