هدف

دست نوشته های من

جاده بارانی- تقدیم به م
نویسنده : حسن - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳
 

...


چقدر دل هوس یه جاده طولانی رو داره. می شینی تو ماشین. موزیک همیشگیت رو روشن می کنی تا اون ملایم پخش شه و تو غرق نگاه به اشکهای درشت آسمون. میری که بری. ته جاده تاریکه و فقط توئی، جاده، بارون و یاد اون که همیشه هست.
یادش رو با بوی خاک جاده به درون سینه ات می کشی. خیلی بیشتر و عمیق تر از همیشه.
پاهات جون میگیرن. پدال گاز رو بیشتر فشار میدی. دنده رو تو دستت میگیری.
یاد اون روزها می افتی.
اون روزها که صدای خنده هاش باعث می شد، یکی یکی دنده ها رو عوض کنی و شتاب ماشین رو بیشتر.
هر چی قلبت تندتر میزد
ماشین تندتر می رفت.
انگار ماشین هم وصل بود به قلب تو
و قلبش وصل بود به خنده های اون
یعنی هنوز هم هست؟
بعد از این همه سال؟
من - بارون و همون جاده

بیشتر می تازی
انگار ماشین هم وجودش رو حس کرده
اونم یاریت میکنه تو این رفتن
نگاهت میره روی صخره های کوه هایی که اطراف جاده اند.
همیشه می گفت: وقتی که به صخره ها نگاه میکنه
انگار داره تو رو می بینه
ساده
ساکت
و راسخ برای خواسته هات
همیشه می گفت: دوستت داره، چون برای چیزی که می خوای تلاش میکنی.
مثل کوه
محکم
پابرجا.
مثل خورشید انرژی بخش.
ولی حالا
تو این تاریکی
کو اون خورشیدی که می تابید به رویاهای آینده ات؟
کجاست اون اراده ای که تو رو میخواست؟
تو رفتی - بی اینکه من برای بدست آوردنت تلاش کنم.
یاد چشمهاش می افتم.
با همون خنده های شیطنت آمیز که همیشه توشون ایجاد برق میکرد.
آسمون هم یادش اومد انگار
رعد فرستاد به تاریکی جاده
اشکهام سرازیر میشه
اشکهای آسمون هم تندتر
دلم دیگه طاقت نداره.
میخوام هر چی تو سینه است پرت کنم بیرون.
ماشینم هم ناله میزنه.
اونم دردم رو فهمیده
اونم همین درد رو کشیده.
کاش صخره ها منو بخوان.
میرم به سمتشون
شاید تو دنیای دوباره ام یه صخره بشم
شاید یاد بگیرم پابرجا بودن رو از طبیعت.
بعدش بر میگردم.
تا دوباره بدستت بیارم
این بار با تمام خواستنم