هدف

دست نوشته های من

ندایی از آسمان
نویسنده : حسن - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

ندایی از آسمان

دست هایش را رو به آسمان بلند کرد و با خشم فریاد کشید خدایا من اینجام تو کجایی؟

لحظاتی چشم هایش را بست و گوش کرد.

ندا آمد از قلبش من اینجام  بگذار زندگی را به تو هدیه کنم .

ندا آمد از دستش من اینجام بگذار تو را بالا بکشم .

ندا آمد از پایش من اینجام بگذار تو را به قله رهنمون شوم .

ندا آمد از چشم اش من اینجام بگذار روشنایی بخش راهت باشم .

ندا آمد از گوشش من اینجام بگذار شوق و سرور را برایت طنین انداز کنم .

ندا آمد از زبانش من اینجام بگذار سرود عشق و محبت را برایت زمزمه کنم .

ندا آمد از پوست اش من اینجام بگذار لطافت و طراوت را برایت لمس کنم .

 

خواست فریاد بکشد ... اما زمزمه کرد پس من کجام ؟

 

فراموش کرده بود همه چیز را ...

نسیمی به صورتش خورد ، دستش را به گونه اش کشید و قطرات اشکش را لمس کرد .

 

ندا آمد یافتم یافتم .